تبليغاتX
باران
 و یک سال دیگر گذشت!
سال نو مبارک

|+| به قلم حمید در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 باران

باران ،که در لطافت طبعش هیچ سخنی نیست.همواره مورد توجه مردمان وشاعران و عارفان لطف نگر بوده است.

باران در ادبیات عرفانی مظهر حقیقت مطلق و خالص و پاک و دست ناخورده  و اصیل است که بی مزد ومنت در اختیار همه قرار می گیرد و بر سر همگان می بارد.محدودیت های مادی و انسان خاکی با عث می شود که آن خلوص و پاکی هنگامی که به زمین می رسد و در زمین جریان می یابد رنگ محدودیت وگاه آلودگی و تیرگی به خود بگیرد و خصلت رحمت گسترش، چه بسا زحکت ها بیافریند .ناودان در ذهن وزبان شاعران نکته سنج ما نمونه  و نمادی از این محدودیت زمینی است که باران آسمانی را به اجبار رد ظرف تنگ خود در بر می گیرد .

باران همچو دل است و ناودان همچو زبان برای بیان حقیقت آنچه دل می یابد .

بدیهی است وقتی حقیقت مطلق از سینه گشوده در ظرف محدود زبان و بیان قرار می گیرد و می خواهد به چنگ حواس بیفتد کاری بس مشکل پدید می آید .

ما باید همچو باران ، رحمت گستر باشیم نه همچو ناودان زحمت افزا .

بارش باران اصیل است در حالی که آب ناودان عاریتی است و از او نیست و ناودان نقشی در پدید آمدن آن نداشته است .

حال اگر خود را مستقل ببیند و به ناداشته اش مغرور شود ، نه تنها مجرای مناسبی برای عبور باران پاک و توزیع و گسترش آن نخواهد بود که باعث زحمت و حتی جنگ همسایگان می شود .باران باشیم نه ناودان...لطیف

|+| به قلم حمید در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 جاده منتظر

زانوانم شكسته است و پاهايم فلج
خسته و مجروح و پريشان
و باري به سنگيني كوهي بر دوش
و من در زير آن خم شده ام
و از زير آن كه چندين برابر من سنگين است و بزرگ است
آرام گرفته ام
و تنها، برق حسرت از چشمان بازم
كه همچنان به اين راه
كه تا افق كشيده است، دوخته ام- ساطع است.
و  جاده منتظر را در برابرم روشن مي دارد.
جاده اي كه سالهاست چشم به راه هر قدمم
خود را بر خاك افكنده است.
اما ردپايي بر آن نيست و ...
نخواهد بود. (دکتر شریعتی )

|+| به قلم حمید در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 وداع

درتابستان  87 روزهایی بود
براي يك خدا حافظي لذيذ با دوستانی عزیز!!

اما به یکباره با ندیدنشان شب آغاز شد،
سياهي آسمان را با زمين مماس كرد،
اکنون بدون آنها ،در اين جهان بي ارتفاع، هر حركتي محال است
پس حمید
بيخود سعي نكن، براي فكر كردن هم جايي نيست.

 

|+| به قلم حمید در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 خوانسار
كيلومترها اون ورتر، خاطرهامو جاگذاشتم ... اما هر بار دلتنگِ اون شهر سبزِ فسقليِ با چنارهای بلندش میشم، چشمامومی بندم، خودمو تو شلوغ ترين نقطه شهرمی بینم و واسه اونايي كه ميدونم دلشون برام تنگ مي شه، دست تكون میدم...
|+| به قلم حمید در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 دوستی
توي زندگي اتفاق
هميشه هست خوب و بد!
دوستي يكي از خوب ترين اتفاقهاي زندگي هر كسي است.
خوشحالم كه دوستي مثل تو
پيدا كردم.

تو چي؟

خوب شنیدم چرا داد می زنی:ما بیشتر
|+| به قلم حمید در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 
 
بالا